شعر در نظر نیما سلاح شاعر در اجتماع است و در عین حال دینی است که او به جامعه ادا می کند: « چون زندگی ما را دیگران ساخته اند هنر چیزی را به دیگران مدیون است. » در جای دیگر صریح تر این مقصود را بیان می کند: « اگر شاعر نتواند معنی را جسم بدهد و خیالی را پیش چشم بگذارد ... کاری نکرده است، شاعر نیست ... شاعر باید موضوع را لباس واقعه و صحنه بدهد. آن وزن را که در خود دارد در مردم تولید کند. »

پیش درآمد:

علی اسفندیاری که بعدها نام خود را به نیما یوشج تغییر داد، در ۲۱ آبانماه سال ۱۲۷۶ خورشیدی در دهکده یوش، از توابع شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش میرزا ابراهیم خان اعظام السلطنه، یکی از افراد دودمانهای قدیمی مازندران بود که در این منطقه به کشاورزی اشتغال داشت.

نیما خواندن و نوشتن را نزد ملای ده آموخت و در تهران دوره مدرسه عالی سن لویی را به پایان رساند. در مدرسه، مراقبت و تشویق یک معلم خوشرفتار، نظام وفا، او را به خط شعر گفتن انداخت.

در ابتدا به سبک معمول و قدیم شعر می ساخت؛ اما پس از چندی راه تازه ای را در پیش گرفت و منظومه افسانه، سروده شده به سال ۱۳۰۰ خورشیدی، سبکی نوین در ارائه تمنیات درونی ذهنی و دیدگاه ادبی او به شمار می رود. نیما با وجود پیروی از وزن تساوی طولی، مصرع ها را ضروری ندید و قافیه را به حساب دیگری در کار گرفت و در شعر فارسی تحولی بنیادی ایجاد کرد.

نیما با وجود ارائه سبک و شیوه نو، از مدافعان جدی ادب و هنر اصیل ایران هم بود و تا آخر عمر علاوه بر شعرهای نو، شعرهای سنتی نیز می سرود.

نیما یوشیج در ادبیات معاصر ایران شخصیتی چندبعدی است. روانی اشعار او را به راحتی می‌توان درک کرد. او با وجود بهره گیری از واژه ها و نام های خاص بومی، هیچگاه از الفاظ سنگین استفاده نکرد تا خوانندگان شعر خود را به زحمت نیاندازد. در تمامی اشعارش از اینکه از واژگان بیگانه استفاده کند پروایی نداشت و این همان نکته‌ای است که باعث شد در جهان عرب کسانی امثال احمد الفراهیدی از سبک او پیروی کنند.

نیما نخستین شعر خود را به نام «قصه رنگ‌پریده» در سن ۲۳ سالگی و با سرمایه شخصی چاپ کرد. سپس در سال ۱۳۰۱ منظومه بلند «افسانه» را در مجله «قرن بیستم» به سردبیری «میرزاده عشقی» منتشر کرد. عضویت او در تحریریه مجله «موسیقی» و آشنایی و همکاری با شاعران و نویسندگان پیشرویی چون «صادق هدایت»، «محمدضیاء هشترودی»، «عبدالحسین نوشین» و «میرزاده عشقی»، به او در گسترش شعر نو کمک کرد. او در زمان همکاری با این مجله، شعرهای «ققنوس»، «غراب» و مقاله «ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان» را منتشر کرد.

نیما از بنیان‌گذاران «انجمن شاعران شمع سوخته» بود. همه اعضای این انجمن از جمله «هوشنگ ابتهاج»، «سیاوش کسرایی» و «احمد شاملو» از پیشگامان و بزرگان ادبیات معاصر ایران بوده و هستند.

نیما در جوانی دوبار دلباخته شده بود که هر دو بار به شکست انجامید؛ اما سرانجام با «عالیه جهانگیری» که از بستگان «جهانگیرخان صوراسرافیل» بود ازدواج کرد. عالیه مدیر مدرسه بود و پس از مدتی به شهر بابل و سپس رشت منتقل شد و نیما نیز همراه او به این دو شهر کوچ کرد. حاصل ازدواج آنان پسری به نام «شراگیم» است.

نیما در ۲۲ سالگی به استخدام وزارت دارایی درآمد؛ اما پس از مدتی این شغل را رها کرد و برای مدتی خانه‌نشین شد و بیشتر وقت خود را به سرودن اشعاری پرداخت که شعر فارسی را برای همیشه متحول کرد.

نیما فعالیت‌های سیاسی نیز داشت و از مخالفان حکومت قاجار بود. او حتا تصمیم داشت به «میرزا کوچک خان جنگلی» بپیوندد،  اما از تصمیم خود منصرف شد.

انتشار اولین آثار نیما یوشیج در سال ۱۹۲۱ را می‌توان آغاز انقلاب شعری غیرکلاسیک نامید.

ادبیات ایران به دو دوره ی پیش و پس از ظهور نیما یوشیج تقسیم می شود. رشید یاسمی، مسعود فرزاد، رعدی آذرخشی، پروین اعتصامی و سهراب سپهری شاعرانی هستند که از اشعار نیما یوشیج بهره‌ها برده‌اند. در جهان عرب السیاب، البیاتی و الحیدری پیروان او هستند و اگر نیما یوشیج را یکی از حلقه‌های تکامل شعر ایران و عرب بدانیم سخنی به گزاف نگفته‌ایم. او به زبان فرانسوی کاملن آشنا بود و ترکی را خوب می‌فهمید، عربی را به خوبی می‌نوشت و فارسی را زبان مادری خود می‌دانست.  سلسله ادبا و شاعران ایران‌زمین به ویژه آنها که می‌خواهند خود را از   قید و بندهای عروض و قافیه ی کهن برهانند، مرهون نوآوری نیما هستند.

نیما یوشج در ۱۳ دی ماه ۱۳۳۸ در تهران درگذشت.

 

 

نمونه هایی از شعر نیما یوشیج

 

۱٫

 

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

و زان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

 

 

۲٫

 

می تراود مهتاب

 

 

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من ایستاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

 

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند

دستهای سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای ابله از راه دور

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در می گوید با خود

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

 

 

۳٫

 

خانه ام ابری است

 

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن

از فراز گردنه ,

خرد وخراب ومست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

وحواس من

آی نی زن ,که تو را آوای نی برده است دور از ره,کجایی؟

خانه ام ابری است اما

ابر بارانش گرفته است

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من رو به آفتابم

می برم در ساحت ذریا نظاره

و همه دنیا خراب وخرد از باد است

و به ره ,نی زن که دایم می نوازد نی ,در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش

 

 

ارزش ادبیات نیما و نظرگاه دیگران

 

نادر نادرپور درباره ی نیما یوشیج می گوید: « دوران معاصر از لحاظ شعر فارسی دوران تلاش و تکاپوست … در تلاش و تکاپو اصل مطلب راه جویی است یعنی آزمودن راه های گوناگون. بین آزمودن همه ی راه ها و یافتن یک یا چند راه مطمئن فاصله چندان نزدیک نیست. »

مهدی اخوان ثالث نیز از این کوشش هنری چنین یاد می کند: « او قدم به قدم کاملتر شده است و در سرانجام سفر به جایی رسیده که از حیث فضا و محیط و خصال اقلیمی به کلی متفاوت است با اقالیم کهن. او در یکی دو جهت لمحاتی از تغیر و تغییر نشان نداده بلکه از جمیع جهات چنین است. »

خود او این کار طاقت فرسا را قوی تر وصف می کند: « مسئله ی کار خرد شدن استخوان است و همه ی زحمت ها در این است. »

و درباره ی روند تحول هنری و ماهیت آن می گوید: « شعرهای مرا در مجله ی موسیقی دلیل قرار ندهید. به شعرهای اخیر من، که نسخه های خطی آن در پیش شماست رجوع کنید. »

یا: « ادبیات ما باید از هر حیث عوض شود. موضوع تازه کافی نیست و نه این کافی است که مضمونی را بسط داده به طرز تازه بیان کنیم. نه این کافی است که با پس و پیش آوردن قافیه و افزایش و کاهش مصراع ها یا وسایل دیگر دم دست به فرم تازه زده باشیم. عمده این است که طرز کار عوض شود و آن مدل وصفی و روایی را … به شعر بدهیم. »

« وقتی یک چیز عوض می شود همه چیز باید عوض شود. »

« شعر فارسی باید دوباره قالب بندی شود. باز تکرار می کنم: نه فقط از حیث فرم، از حیث طرز کار. »

در نامه ای که به تاریخ ۴ شهریور ۱۳۲۵ از جنگل کلارزمی به شین پرتو می گوید: « … رمیده خیلی دیر رام شد: هر سنگ با چه کند و کو برآورد دقیق از جا کنده شد و پل به روی آب با چه روزها و شب های پر زحمت طرح بست تا دیگران آسان بگذرند و دیوانه ها به آب زده بگویند: پل لازم نیست. اما در پیش و پای کسی که می گوید لازم ایت هر کار بعدی در عالم هنر از یک کار قبلی آب می خورد. »

به نظر نیما ساختن نو آسان نیست و بردباری و کار مستمر و تدریجی و ازمایش های سخت می طلبد: « هیچ چیز نیست که ناگهان تغییر کند. هیچ سنتی هم نیست که ناگهان عوض شود. همین طور هیچ شکلی از اشکال هنری وجود ندارد که برای نفوذ خود در مردم راه ناگهانی پیدا کنند. »

« هنر دو بر نمی دارد. هنر می گوید: فرصت بده، من دیر خواهم آمد. »

نیما منکر ارزش سنت هنری نیست، اما: « ( اشعار کلاسیک ) هم در ژانر خود زیبا هستند، اما از زیبایی دیگر صحبت می کنیم … اگر به حال طبیعی زمزمه داشته باشید حتما شعر شما طبیعی می شود، چون در این حال با احساسات و حالات انسان برداشت می شود. »

« من خودم یکی از طرفداران پا بر جای ادبیات قدیم فارسی و عربی هستم و سرگرمی من با آنهاست. »

برای نیما، نوآوری تفنن نبود، ضرورت بود، تلقی او از اشعار و رسالت و مقام هنر مند این نوآوری را ایجاب می کرد. نیما مفهوم تازه ای از شعر را را معتبر می داند. وی آن را در فرصت های متعدد از زوایای گوناگون تعریف می کند: « قدمای ما ( شعر ) را بی پیرایه تعریف کرده اند. بع اعتبار یکی از کتاب های معروف میرداماد در منطق رسمی، شعر مبادی انفعالات نفسانی است. بنابر این، به عقیده ی قدما « حامل » است و مثل عقل « عامل » نیست. چیزهایی را که شعر می رساند نه در بر دارد بلکه در آن دخالت می کند … شعر برد خاص تاثرات و دیده های ماست که در تصویر دادن و ماده دادن به اندیشه های ما کمک می کند. »

در جای دیگر: « اگر شاعری برای ضعف باصره و پا درد و ثقل سامعه یا زندانی شدن شخص خود اشعاری صادر کرده است، مانعی ندارد. اما این غم و رنج، که فقط خود او در آن جای گرفته است، غم و رنج شاعرانه و مربوط به دیگران نیست. »

و باز: « از مرحله دور نشده ایم اگر بگوییم: شعر نشانه ی یک زندگانی عالی و خیلی بشری است. ادبیات عالی جز محصول یک وجدان عالی محصول چیزی دیگر نمی تواند باشد. »

« هنرمند رهنورد است که پیشاپیش دیگران می رود … سرگرمی هنرمند واقعی هنر خود اوست. او مهارت به خرج نمی دهد بلکه زندگی می کند. »

کوشش نیما در اساس و بنیان تازه دادن به شعر فارسی دو هدف عمده دارد: جدا کردن آن از موسیقی؛ نزدیک ساختن آن به نثر. در این باره می گوید: « مقصود من جدا کردن شعر زبان فارسی از موسیقی آن است که با مفهوم شعر وصفی سازش نزدیک کرده به آن اثر دلپذیر نثر را بدهم … شعر را از مصرع سازی های ابتدایی … آزاد ( کنم ) . »

و در جای دیگر: « همیشه از آغاز جوانی سعی من نزدیک ساختن نظم به نثر بوده است. »

و باز: « در تمام اشعار قدیم یک حالت تصنعی است که به واسطه ی انقیاد و پیوستگی خود بت موسیقی این حالت را یافته است. »

شاید با توجه به همین معنی باشد که شاملو ادعا می کند: « شعر امروز ادامه ی منطقی شعر دیروز نیست. »

اما جدایی شعر از موسیقی به معنای حذف نظم و وزن نیست: « چیزی که نظم ندارد وجود ندارد … هر شکل محصول بلاانفکاک وزنی است که در کار بوده نیما برای وزن شعر فارسی سه دوره ی ممتاز قایل است: دوره ی انتظام موزیکی، دوره ی انتظام عروضی که متکی به دوره ی اولی است، و دوره ی انتظام طبیعی. »

برای آن که شعر از انقیاد موسیقی رهایی یابد باید حالت طبیعی نثر در آن ایجاد شود: « تمام کوشش من این است که حالت طبیعی نثر را در شعر ایجاد کنم. در این صورت، شعر از انقیاد موسیقی مقید ما رها می شود. شعر جهانی است سوا و موسیقی سوا. در یک جا که به هم می رسند می توان برای شعر آهنگ ساخت، اما شعر آهنگ نیست. همچنین می توان برای آهنگی شعر به وجود آورد اما شعر موسیقی نیست. در نهاد شعر موسیقی هست که موسیقی طبیعی است.

اما ماهیت این وزن جدا از موسیقی چیست؟

« وزن شعر یکی از ابزارهای کار شاعر است. وسیله برای هماهنگ ساختن مصالحی است که به کار رفته است و با درونی های او می باید سازش داشته باشد … ماهیت این وزن با طبیعت کلام مربوط است، با حال گوینده عوض می شود. »

در جای دیگر: « وزن باید پوشش متناسب برای مفهومات و احساسات باشد. »

نیما وزن را طنین و آهنگ یک مطلب معین می داند. و می گوید: « من سعی می کنم به شعر فارسی وزن و قافیه بدهم. شعر بی وزن و قافیه شعر قدیمی است … یک مصرع یا یک بیت نمی تواند وزن طبیعی کلام را تولید کند. وزن … در بین مطالب یک موضوع فقط به توسط « آرمونی » به دست می آید … باید مصراع ها و ابیات دسته جمعی و به طور مشترک وزن را تولید کنند. من واضع این « آرمونی » هستم … »

شاملو می نویسد: « در وزن نیمایی … شاعر هیچ قالب از پیش آماده ای برای کار خود ندارد و محتوای اثر ناگزیر است فرم شایسته ی خود را هم با خودش بیافزایند. »

در این وزن – به خلاف شعر کلاسیک – « وزن و قافیه پیشاپیش مسیر شاعر را معین نمی کند »، اما – به خلاف شعر سپید – حداقل وزنی که شاعر انتخاب می کند « بستری می سازد که وی ناچار استدر آن حرکت کند ». با این همه، در شعر سپید « همه چیز می باید در تعادلی بسیار دقیق با ضوابطی که در عین حال کاملا خلق الساعه است قابل انطباق باشد. »

در نظم نیمایی « هر مصراع مدیون مصراع پیش و داین مصراع بعد است. »

اخوان و نادرپور هر دو به ملازمه ی وزن با شعر معتقدند. اخوان می گوید: « شعر در معنی ویژه اش با نوعی وزن ملازمه دارد. » نادرپور خود را از او هم مقیدتر نشان می دهد: من وزن را … یکی از ذوات و خصایص اصلی شعر فارسی می دانم و معتقدم که در ذهن و گوش مردم ایران کلام خالی از وزن شعر تلقی نمی شود … عروض فارسی دارای امکانات فراوانی است که هنوز کاملا شناخته نشده و شاعر امروز و شاعر آینده هر دو می توانند از این امکانات ناشناخته بهره ها جویند و دامنه ی اوزان شعر کلاسیک فارسی را تا « بی نهایت » گسترش دهند. »

و باز: « در ذهن خاصترین و عامترین مردم ایران شعر به معنای اخص ملازمه ای جاودانه با وزن دارد. »

با این همه، به نوعی بیو زنی در بافت های خاص پروانه ی قبول می دهد: « مجموع این وزن و بیو زنی گونه ای شعر پدید می آورد که نه کاملا « منظوم » است و نه کاملا « منثور ». و من نه تنها با این نوع وزن مخالف نیستم بلکه به علت گسترش و گشایشی که در قلمرو عروض فارسی پدید می آورد هوادار آنم. »

اما شاملو، که از پیروان آگاه و بی نظیر نیماست. بعدا راه تازه ای در پیش گرفت. وی معتقد است: « اگر شعر سر سختی می کند و در قالب خویش قرار نمی گیرد با آن به ستیزه نمی یابد برخاست. »

« شعر سفید در همان حال که به وجود می آید معیارهای سنجش خود را هم به دست می دهد. »

اما درباره ی قافیه، نیما معتقد است که « شعر بی قافیه آدم بی استخوان است … قافیه بندی، آن طور که من می دانم و « زنگ مطلب » آن را اسم می گذارم، بسیار بسیار مشکل است و بسیار بسیار لطیف، و ذوق می خواهد. قافیه غلام شاعر است نه شاعر غلام قافیه، و من قافیه را برده ی خویش ساخته ام. »

و در جای دیگر : « قافیه باید زنگ آخر مطلب باشد. مطلب که جداشد قافیه جداست … لازم نیست قافیه در حرف « روی » متفق باشد، دو کلمه از حیث وزن و حروف متفاوت گاهی اثر قافیه را به هم می دهند. فراموش نکنید وقتی مطلب تکه تکه و در جملات کوتاه است، اشعار شما حتما باید قافیه نداشته باشد. همین نداشتن عین داشتن است و در گوش من لذت بیشتری می دهد. »

و باز: « قافیه یک موزیک جداگانه از وزن برای مطلب است. شعر بی قافیه خانه ی بی سقف و در است.

اگر قافیه نباشد چه خواهد بود؟ – حباب تو خالی. شعر بی قافیه مثل آدم بی استخوان و وزن بی ضرب است.

… به حسب ذوق و پس از کار زیاد خودتان می توانید پیدا کنید کجا خواننده منتظر قافیه است. هر که این انتظار را شناخت قافیه را شناخته است. »

شاملو نیز می گوید: « قافیه از نظر من دارای اهمیت خاصی است. »

اما وی برای کلمات، علی الاعم، اهمیت فراوان قایل است: « ابزار کار شاعر کلمه است، اما کُمیت بسیاری از شاعران ما در اینجا می لنگد. »

« اندیشیدن با کلمات صورت می گیرد نه با اشکال و تصاویر. »

شعر در نظر نیما سلاح شاعر در اجتماع است و در عین حال دینی است که او به جامعه ادا می کند: « چون زندگی ما را دیگران ساخته اند هنر چیزی را به دیگران مدیون است. »

در جای دیگر صریح تر این مقصود را بیان می کند: « اگر شاعر نتواند معنی را جسم بدهد و خیالی را پیش چشم بگذارد … کاری نکرده است، شاعر نیست … شاعر باید موضوع را لباس واقعه و صحنه بدهد. آن وزن را که در خود دارد در مردم تولید کند. »

و باز از این بی پرده تر: « ادبیاتی که با سیاست مربوط نبوده در هیچ زمان وجود نداشته و دروغ است … مفهوم بی طرفی هم بسیار خیالی و بی معنی است. »

نیما معتقد است که شعر امروز باید در خور « دکلامه » شدن باشد. به قول شاملو ( در سخنرانی دانشکده ی ادبیات تبریز): « امروز نقاش و شاعر با دیگر مردم – که نه نقاش اند و نه شاعر – دانه های یک تسبیح اند. امروز دیگر هنرمند تماشاچی میدان سیرک نیست. او دیگر بر سکوهای گرد میدان به تماشای نبرد بردگان ننشسته است، بلکه خود در پهنه ی میدان قرار دارد.

امروز شعر حربه ی خلق است …

بیگانه نیست شاعر امروز

با دردهای مشترک خلق

او با لبان مردم لبخند می زند

درد و امید مردم را

با استخوان خویش

پیوند می زند. »

شاعر امروز به قول شاملو « مورخ است، مورخ زمانه ی خود … تاریخ، شعر مستند می خواهد، شعر لحظه های مستند تاریخ … شعر شاعر در لحظه ی زندگیش حرف زمانه ی اوست. »

باری، اگر کهنه پرستان همچنان در انکار نیما اصرار ورزیدند، نسل جوان هنری او را به نام راهبر و راه گشا پذیرا شد. خیل شاعران روزگار نو معنای عمیق رسالت او را درک کردند و راه او را با آگاهی و خلاقیت ادامه دادند.

ندای نیما در فضای شعر ایران امروز انعکاس گسترده ای یافت. شاعر از میدان نبردی گاه خاموش و گاه پر غوغا پیروز به در آمده بود:

« پادشاه فتح در آن دم که بر تختش لمیده است

بر بد و خوب تو دارد دست

از درون پرده می بیند

آنچه با اندیشه های ما نیاید راست

یا ندارد جای در اندیشه های ناتوان ما

وز برون پرده می یابد

نیروی بیداریی را پای بگرفته،

که از خواب فلاکت زای روزان پریشانی هلاک است. »

جمع مریدانش روز به روز فزونی گرفت. وی فاتح عرصه ی شعر پارسی روزگار خود شده بود. یکی پس از دیگری به زبانی سرشار از صداقت و صمیمیت او را ستوده یا بهتر بگوییم توصیف کردند.

فروغ فرخزاد گفت: « نیما شاعری بود که من در شعرش … یک فضای فکری دیدم و یک جور کمال انسانی مثل حافظ؛ حس کردم که با یک انسان طرف هستم … سادگی او مرا شگفت زده می کرد؛ به خصوص که در پشت این سادگی، ناگهان با تمام پیچیدگی ها و پرسش های تاریک زندگی بر خورد می کردم، مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان می کند.

مهدی اخوان ثالث نوشت : « من نیما را برای خود به درستی « کشف » کرده بودم … قلم برداشتم و دانسته ها و دریافت ها و شناخت های خود را نسبت به نیما به کاغذ آوردم که شد سلسله مقالات « بدعت ها و بدایع ». »

پیشنهادهای نیما به این نسل جدید شاعران ما چه بود؟ از زبان اخوان بشنویم: « در وهله ی اول صمیمیت و صداقت را به شاعران و شعر زمان خود پیشنهاد کرد که … می رسد به شناخت شاعر از وجود خودش و از دنیایی که در آن به سر می برد. پیشنهاد اصلی دیگر او با چشم خود دنیا را دیدن و با دل و اندیشه ی خود احساس و اندیشه کردن است … سومین اصل پیشنهادی نیما … نجابت ذاتی و روحی انسان شاعر است. »

در حقیقت، نیما این پیشنهادها را در عبارتی کوتاه خلاصه کرده بود: « هر کس خودش را بیان می کند. باید دید خود او چطور ساخته و پرداخته شده است … « سخن سایه ی مرد است ». »

و اکنون این سایه برای نوجویان و این کابوس برای نشخوارگران در سرتاسر پهنه ی شعر امروز پارسی گسترده شده است.

 

*

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صداهای نیم زنده ز دور

هم عنان گشته هم زبان هستم.

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم.

 

*

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان

دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:

اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد

سخت طوفان زده روی دریاست

نا شکیباست به دل قایق بان

شب پر از حادثه.دهشت افزاست.

 

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان

نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:

کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد

 

 

*

 

ول کنید اسب مرا

راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را

و مرا هرزه درا،

که خیالی سرکش

به در خانه کشاندست مرا.

 

رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.

سرزمینهایی دور

جای آشوبگران

کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن

می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

*

فکر می کردم در ره چه عبث

که ازین جای بیابان هلاک

می تواند گذرش باشد هر راهگذر

باشد او را دل فولاد اگر

و برد سهل نظر در بد و خوب که هست

و بگیرد مشکلها آسان.

و جهان را داند

جای کین و کشتار

و خراب و خذلان.

 

ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک

بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،

خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز

چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،

هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.

 

از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست

منم از هر که در این ساعت غارت زده تر

همه چیز از کف من رفته به در

دل فولادم با من نیست

همه چیزم دل من بود و کنون می بینم

دل فولادم مانده در راه.

دل فولادم را بی شکی انداخته است

دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.

وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم

ناروا در خون پیچان

بی گنه غلتان در خون

دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

 

*

مرغ آمین

 

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده

رفته تا آنسوی این بیداد خانه

باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.

نوبت روز گشایش را

در پی چاره بمانده.

 

می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)

جور دیده مردمان را.

با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،

می دهد پیوندشان در هم

می کند از یاس خسران بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

 

بسته در راه گلویش او

داستان مردمش را.

رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)

بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

 

او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.

با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.

از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.

از درون استغاثه های رنجوران.

در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه ای از آن رهایی

می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

 

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

می دهد از روی فهم رمز درد خلق

با زبان رمز درد خود تکان در سر.

وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش

از کسان احوال می جوید.

چه گذشته ست و چه نگذشته است

سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

 

داستان از درد می رانند مردم.

در خیال استجابتهای روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

 

زیر باران نواهایی که می گویند:

« باد رنج ناروای خلق را پایان.»

( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

 

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.

بانگ برمی دارد:

ـــ« آمین!

باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین

وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندر کار

و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش.»

 

خلق می گویند:

ـــ« آمین!

در شبی اینگونه با بیداش آیین.

رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!

و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.

هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

 

ـــ« رستگاری روی خواهد کرد

و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد.» مرغ می گوید.

 

خلق می گویند:

ـــ« اما آن جهانخواره

( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»

مرغ می گوید:

ـــ« در دل او آرزوی او محالش باد.»

خلق می گویند:

ـــ« اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود

همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

 

مرغ می گوید:

ـــ« زوالش باد!

باد با مرگش پسین درمان

نا خوشیّ آدمی خواری.

وز پس روزان عزت بارشان

باد با ننگ همین روزان نگونسازی!»

 

خلق می گویند:

ـــ« اما نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.

ور نیاید ریخته های کج دیوارشان

بر سر ما باز زندانی

و اسیری را بود پایان.

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»

مرغ می گوید:

ـــ« جدا شد نادرستی.»

 

خلق می گویند:

ـــ« باشد تا جدا گردد.»

 

مرغ می گوید:

ـــ« رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود.»

 

خلق می گویند:

ـــ« باشد تا رها گردد.»

 

مرغ می گوید:

ـــ« به سامان بازآمد خلق بی سامان

و بیابان شب هولی

که خیال روشنی می برد با غارت

و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان

و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،

این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است

و گریزانند گمراهان، کج اندازان،

در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.

و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است

و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است

این زمان مانند زندانهایشان ویران

باغشان را در شکسته.

و چو شمعی در تک گوری

کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.

هر تنی زانان

از تحیّر بر سکوی در نشسته.

و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش.»

 

خلق می گویند:

ـــ« بادا باغشان را، درشکسته تر

هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.

وز سرود مرگ آنان، باد

بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش.»

ـــ« بادا!» یک صدا از دور می گوید

و صدایی از ره نزدیک،

اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:

ـــ« این، سزای سازگاراشان

باد، در پایان دورانهای شادی

از پس دوران عشرت بار ایشان.»

 

مرغ می گوید:

ـــ« این چنین ویرانگیشان، باد همخانه

با چنان آبادشان از روی بیدادی.»

ـــ« بادشان!» ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)

ـــ« باد آمین!

و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!»

ـــ« باد آمین!

و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!»

ـــ« آمین! آمین!»

و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان

هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.

و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:

« اینک در و اینک زخم»

( گرنه محرومی کجیشان را ستاید

ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)

ـــ« آمین!

در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا

بسته لب بودند

و بدان مقبول

و نکویان در تعب بودند.»

ـــ« آمین!

 

در حساب روزگارانی

کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند

و به پاس خدمت و سودایشان تاریک

چشمه های روشنایی کور می کردند.»

ـــ« آمین!»

 

ـــ« با کجی آورده های آن بداندیشان

که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد

این به کیفر باد!»

ـــ« آمین!»

 

ـــ« با کجی آورده هاشان شوم

که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید

و از آن خاموش می آمد چراغ خلق.»

ـــ« آمین!»

 

ـــ« با کجی آورده هاشان زشت

که از آن پرهیزگاری بود مرده

و از آن رحم آوری واخورده.»

ـــ« آمین!»

 

ـــ« این به کیفر باد

با کجی آورده شان ننگ

که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.

و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا.»

ـــ« آمین! آمین!»

*

و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم

( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)

مرغ آمین گوی

دور می گردد

از فراز بام

در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور

می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.

وز بر آن سرد دوداندود خاموش

هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.

می گریزد شب.

صبح می آید.

 

 

 

*

 

 

در دامن این مخوف جنگل

و این قله که سر به چرخ سوده است

اینجاست که مادر من زار

گهواره ی من نهاده بوده است

اینجاست ظهور طالع نحس

کامد طفلی زبون به دنیا

بیهوده بپرورید مادر

عشق آمد و در وی آشیان ساخت

بیچاره شد او ز پای تا سر

دل داد ندا بدو که : برخیز

اینجاست که من به ره فتادم

بودم با بره ها همآغوش

ابر و گل و کوه پیش چشمم

آوازه ی زنگ گله در گوش

با ناله ی آبها هماهنگ

اینجا همه جاست خانه ی من

جای دل پر فسانه ی من

این شوم و زبون دلم که گم کرد

از شومیش آشیانه ی من

اینجاست نشان بچگی ها

هیچم نرود ز یاد کانجا

پیره زنگی رفیق خانه

می گفت برای من همه شب

نقلی به پسند بچگانه

تا دیده ی من به خواب می رفت

خیزید می از میانه ی خواب

هر روز سپیده دم بدانگاه

که گله ی گوسفند ما بود

جنبیده ز جا فتاده بر راه

بزغاله ز پیش و بره از پی

من سر ز دواج کرده بیرون

دو دیده برابر روی صحرا

که توده شد چو پیکر کوه

حلقه زده همچو موج دریا

از پیش رمه بلند می شد

دو گوش به بانگ نای چوپان

و آن زنگ بز بزرگ گله

آواز پرندگان کوچک

و آن خوب خروسک محله

کز لانه برون همه پریدند

وز معرکه ی چنین هیاهو

من خرم و خوش ز جای جسته

فارغ زدی و ز رنج فردا

از کشمکش زمانه رسته

لب پر ز تبسم رضایت

دل پر ز خیال وقت بازی

ناگاه شنیدمی صدایی

این نعره ی بچه های ده بود

های های رفیق جان کجایی

ما منتظریم از پس در

من هیچ نخورده ، کف زننده

بر سر نه کله نه کفش بر پای

یکتای به پر سفید جامه

زنگوله به دست جسته از جای

از خانه به کوه می دویدیم

مادر می گفت : بچه آرام

می کرد پدر به من تبسم

من زلف فشانده شعر خوانان

در دامن ابر می شدم گم

دنیا چو ستاره می درخشید

اینجاست که عشق آمد و ساخت

از حلقه ی بچه ها مرا دور

خنده بگریخت از لب من

دل ماند ز انبساط مهجور

دیده به فراق ، قطره ها ریخت

ای عشق ،‌امید ، آرزوها

خسته نشوید در دل من

تا چند به آشیانه ماندن

دیدید چه ها ز حاصل من

که ترک مرا دگر نگویید ؟

ای دور نشاط بچگی ها

برقی که به سرعتی سرآ’ی

ای طالع نحس من مگر تو

مرگی که به ناگهان درآیی

ایام گذشته ام کجایی ؟

باز آی که از نخست گردید

تقدیر تو بر سرم نوشته

بوسم رخ روز و گیسوی شب

کز جنس تواند ای گذشته

هر لحظه ز زلف تو است تاری

از عمر هر آنچه بود با من

نزد تو به رایگان سپردم

ای نادره یادگار عشقا

مردم ز بر تو دل نبردم

تا باغم خود ترا سرشتم

باز آی چنان مرا بیفشار

تا خواب ز دیده ام ربایی

امید دهی به روزگاری

کز تو نبود مرا جدایی

بازآ که غم است طالب غم

 

 

 

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

 

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم:

« وامانده در عذابم انداخته است

در راه پر مخافت این ساحل خراب

و فاصله است آب

امدادی ای رفیقان با من.»

گل کرده است پوزخندشان اما

بر من،

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون.

 

در التهابم از حد بیرون

فریاد بر می آید از من:

« در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستیّ وخطر نیست،

هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»

با سهوشان

من سهو می خرم

از حرفهای کامشکن شان

من درد می برم

خون از درون دردم سرریز می کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

فریاد می زنم.

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:

یک دست بی صداست

من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

 

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم.

فریاد می زنم!

 

 

 

 

جهان خصوصی نیما در نامه هایی به عالیه!

 

۱۸ اردی بهشت ۱۳۰۵ -نامه ی نهم

به عالیه ی عزیزم

خیلی پریشانم . برای من پیراهنی که از جنس خاک وسنگ باشد خیلی از این پیراهن که در تن دارم ، بهتر است . در زیر خاک شخص را آسوده می گذارند . چرا یک حربه در مقابل من نیست ! حربه ی عزیز مرا کی برد ! یک قطعخ فلز کوچک که می تواند آسایش ابدی یک فکر طاغی و خسته را تهیه کند چرا از من دور است ؟ چرا از چیزی که خوبی و بدی را در نظرم یکسان می کند بپرهیزم ؟

اسرار فراوان ، دردهای بی درمان ، ناامیدی ها و بدبینی ها در من خوب رشد و تربیت یافته اند . حال آیا وقت آن نیست که آن ها را از این محل تربیت ، قلب ، بیرون کنم ؟

چرا این پرده پاره نمی شود . قلب سمج من در اینجا چه کند ؟

عالیه! از تو می پرسم این یک پاره خون مگر می تواند عالم ابدیت باشد ؟

ابدیت برای خودشان بماند . عدم مطلق را به من بدهند . اگر برای زندگی ام حرف بزنم ، مثل این است که وصیت کنم . وصیت هم که راجع به زندگان است . ببین چه قدر نتیجه ی افراط انسان در طلب موهوم است

این حالت مرموز مرا می گریاند . افسوس ! دیگر اشک های شاعر قیمت ندارند . قطرات چشم سرازیر می شوند : دریای بی آرامی را تکشیل می دهند . عالیه ! توی می خواهی با دست و زبان خودت این دریا را بپوشانی . حال که علاقه ی من نسبت به تو از دوستی هم تجاوز کرده است ، می خواهی چشم هایم را ببندی

اما اشک … اشک راه سرازیر شدنش را از گوشه های چشم بلد است

دلم می خواست در صحراهای وسیع و خلوتی بدوم و فریاد بزنم

دلم می خواهد سم مهلکی روی لب های تو جا بگیرد . لب های تو را ببوسم و در زیر پای تو در هواص یافو آزاد ، دنیا را وداع کنم

این هم برای من میسر نیست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرس برای چه ؟ شاعر خلقتی است که هنوز دیگران عجایب آن خلقت را کاملا ادراک نکرده اند . توصیفات اشخاص درباره ی او ی نوع مقاربت روحانی است

فکر کن . به این حسرت نبر که چرا قصرهای مرتفع و باغ های مجلل نداری . آن ها را جنایت و خیانت فراهم می آورد . اگر طبیعت به تو قلب نجیب و همت عالی داده است خوشحال خواهی بود که نسبت به تمام آن تجملات بی اعتن هستی

درباره ی شوهرت ، وقتی که او را شناختی و بر دیگران ترجیح دادی ، او برای تو مایه ی تسلی آلام باطنی می شود

نمی دانم با این پریشانی خیال زندگانی را امتداد خواهم داد یا نه . می بینی عالیه ! عالیه ! من از همه چیز سیر و بیزار هستم . فقط وجاهت و محبت تو می تواند مرا نگاه بدارد . با مریض خودت مدارا کن

نیما

 

 

 

 

شب ۲۱ اردی بهشت ۱۳۰۵ -نامه ی دهم

عالیه ! عزیزم

گمان نمی بردم در این شب تاریک برای کسی که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصله ی ناجور عالم است ، کاغذ بنویسی

چندین ساعت است چیز می نویسم . حس می کنم خونریزی های مهمی عن قریب می خواهد در عالم رخ بدهد . چرا از این ستاره آتش می بارد ؟ چرا همه جا به ساحت جنگ مهیبی تبدیل یافته است

نمی دانم این خیال از کجا در من قوت یافته است . وقتی که یک ساعت قبل برای انجام کاری اتفاقا از یک معبر پر جمعیت این شهر ( لاله زار ) عبور می کردم دلم می خواست کور باشم تا شکل و هیکل ناپسند انسان را نبینم . کر باشم . صدایش را نشنوم . یک وجود آشفته و یاغی و فراری از مردم ، مثل من ، وجودی است که طبیعت بدتر از آن را پرورش نداده است

فکر می کنم با چه چیزی می توانم زندگی را دوست بدارم : به یک جا دست می گذارم دستم به شدت می لرزد . پا می گذارم . زیر پایم زلزله ی شدیدی احداث می شود

اگر مدت های مدید با من زندگی کرده بودی از حالات یک شاعر تعجب نمی کردی

گل کم طاقتی را که نمی توان به آن دست زد و آن را چید ، آن گل ، قلب شاعر است

چرا مثل یان ابر منقلب نباشم . مثل این ابر گریه نکنم ؟ چرا مثل این ابر متلاشی نشوم ؟

نه ، نه ! اگر زندگانی برای باور کردن و دوست داشتن است من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام . مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام . حال بس است

آن چه بنویسم جز پریشانی چیزی از جبهه ی آن احساس نخواهی کرد . پس خاموش می شوم

دوستار مهجور تو

نیما

 

 

 

۲۴ اردی بهشت ۱۳۰۵ -نامه ی یازدهم

عزیزم

می نویسی با دوازده دختر دوست هستم ؟ به من بگو در سینه ام دوازده قلب وجود دارد ؟

کدام هوس بازی می تواند در میان محبت های شدید دوام پیدا کند ؟ انسان آب را می ماند : وقتی حواسش مثل جرعه های این مایع لطیف جمع شد ، به یک جا سوق پیدا می کند . بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گل های دیگر دوست دارد . زیرا سلیقه با همه ی جهات مطابقه نمی کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیش تر متوجه نشود

عالیه ! باور نمی کنی آن گل تو باشی ؟ مختار هستی ! به تو اختیار داده شده است کوه بزرگ را از جا بکنی . چرا از متزلزل کردن یک قلب کوچک عاجز باشی ؟

اگر بخواهم تو را از این کار که متزلزل کردن قلب من است ، ممانعت کنم مثل این است که خواسته باشم سلیقه و استعداد خودم را به تو تحمیل بدارم و تو که خوب حس می کنی به چه چیز مستحق تری قبول نخواهی کرد مردی که متاع را ارزان خریده است به تو چیزی را تحمیل کند

تصدیق می کنم چیزی از قلب کم بهاتر نیست و من تو را با قلبم خریده ام حال مرا سرزنش می کنی . زیرا نتوانسته ای از روی قلب من این خطوط را که خطوط یک سکه ی به نام تو ترسیم شده است ، بخوانی

چطور ممکن است در حالتی که خودت دعوی اعتبار می کنی من اعتبار نداشته باشم ، زیرا من سکه ای هستم که به وجود تو اعتبار می یابم

شکل تو ، اسم تو و آثار تو همیشه با من است . برای این که این یادگارهای ثابت را نگاه بداری محتاج نیستم در دست تو باشم . نه و محتاج نیستم امشب پیش تو بیایم

عالیه ! مرا سرکوب و خرد کن . یک قطعه ی کوچک من باز آثار وجود تو را نشان می دهد . مرا آتش بزن ، به قالب دیگر بریز . جنسیت و مقدار من همان خواهد بود

اگر گرد و غبار ایام روی یک سکه نشسته است به طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی آن را بردار روی آن دست بکش ، آن را صیقلی کن. به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود چه کسی است .

قلب شاعر دریای بزرگ است ببین دریا را که با تمام وسعت خود به اندک نسیمی سیمایش را پرچین می کند . چرا اندک سوء ظنی سیمای مرا غمگین و متفکر نکند ، در صورتی که طبیعت قلب مرا حساس تر از قلب های دیگر آفریده است ؟

به تو بگویم چه چیز باعث بد گمانی من شده است : محبت ، برای این که تو را دوست می دارم ! با وجود این که خواستم دوستی ام را مخفی بدارم آن را آشکار می کنم . شخص محتاج است دوستش را بشناسد ، زیرا می خواهد به او اطمینان کند

تو جز با راستی و دوستی نمی توانی قلبی را که می خواهد دنیا را تغییر بدهد تغیر دهی . ولی یک نکته ی قابل دقت در این جا وجود دارد که اشخاص با یک کیفیت ساختمان دماغی آفریده نشده اند تا تمام یک طور حس و مشاهده کنند

شاعر ، این خلقت عجیب و نادر طبیعت از راست ، دروغ بیرون می آورد ، حساب کن . از چشمش بترس. وقتی به مردم نگاه می کند مردم در نزد او اوراق یک تاریخ ممتد و یادگار روزهای کهنه و مبهم اند . اگر هیچ کس نتواند این اوراق را بخواند ، شاعر می خواند . حال با هم معامله می کنیم ولی یقین بدار ضعفا و بد بخت ها ، زن ها و قلب هایی که اسرار مشوش آن ها را کسل کرده است از من بزرگتر و بهتر و حامی و پناهی ندارند

تو در این راه خوب رو به پناهگاه خود می روی ولی لازم است یک قدم از سوی جاده منحرف نشوی ، مگر این که در این انحراف دست مرا بگیری

در سایر اوقات فکر تو به تو دستورهای جداگانه ای می دهد ولی هیچ کدام از این ها شبیه دستورهایی نیستند که از طرف یک قلب طاغی و شعله ور به عالم داده می شود

چه قدر این اشکال در نزد من منفور و مرده است ! این ها چه جانوران زشتی هستند که در معابر پر جمعیت حرکت می کنند ! مرگ محبوب را به من بده و منظره ی این شهر را از من بگیر ! زیر این سقف های خفه ، در شکاف این دیوارهای ساکن ، کی می تواند به من یک قلب سالم را نشان بدهد ؟ هیچ کس

زبان عشق را خوب می شناسی . عالیه ! همین طور قلبی را که درد می کشد ، می شناسی . در این صورت من برای محبت تو با وجود هر تهمتی که به من می زنی تا مرگ پرواز می کنم . زنده باد عدم

یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست می دارد

نیما

 

 

۲۵ اردی بهشت ۱۳۰۵-نامه ی دوازدهم

عزیزم

به من سخت می گذرد که تو تب کنی . کاش تمام حرارت ها یک جا جمع می شد و به جای این که ذره ای به اندام تو نزدیک شود ، قلب سمج مرا می سوزانید

با این که این همه مردمان شریر وجود دارند که کارشان به گمراه کردن معصومین می گذرد ، آیا تب مقری در آن پیدا نکرد که به تو حمله برد ؟

از شدت فکر و آلام باطنی حس می کنم دچار یک ضعف و خفگی قلبی شده ام . آه ! یک دفعه آتش می گرفتم با وجود این تمام حواسم پیش تو است . چه چیز بیش تر از این قلب را به مصائب نزدیک می کند که انسان زود دوست بدارد و زود تسلیم بشود . و از این گذشته کدام بدبختی بزرگتر از این است که شخص

تو تب داری ، نمی خواهم حرف بزنم ، ولی تب تمام می شود و باید بدانی در این مواصلت به کار مهمی که خیلی ها آرزو داشته اند اقدام کرده ای و تاریخ و آینده به تو نگاه می کند

عالیه ! عالیه جز من و تو کسی در بین نیست . همه جا تاریک همه جا مجهول . به من اجازه بده امشب پیش تو بیایم !

نیما

 

 

۱ خرداد ۱۳۰۵ -نامه ی سیزدهم

عالیه ی عزیزم

میل داشتم پیش تو باشم . چه فایده یک شمع افسرده خانه ات را روشن نخواهد کرد ، بلکه حالت حزن انگیزی به آشیانه ی توخواهد داد

به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم ؟

زندگانی یعنی غفلت چه چیز جز مرور زمان این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد

عالیه ! چه وقت مهتاب می تابد . کی فرزندش را در این شب تاریک صدا می زند ؟

افسوس ! همه جا سیاه است . ولی تو نباید سیاه بپوشی . راضی نیستم در حال حزن به اینجا بیایی . خوب نیست . خواهی گفت به موهومات معتقدم . بله ، بدبختی شخص را این طور می کند . درد آدم را به خدا می رساند

دیشب تا صبح از وحشت نخوابیده ام . کی مرا دیده بود آن قدر ترسو باشم و مثل بید بلرزم

یک شعله ی نیم مرده ، یک کتاب آسمانی و یک پاره ی خشت ، گوشه ی اتاق پدرم ، جای پدرم را گرفته بود . مگر روح با این وسایل حاضر می شود ، شاید ! پدرم ! پدرم

دیشب دست سیاهی متثل به سینه ام فشار می داد . چرا دیوانه را در وسط شب هم آسوده نمی گذاشتند ؟

از ترس به مادرم پناه بردم . عجب پناهی . به راه افتادم . پاهایم می لرزید . سایه ی یک درخت شمشاد مرا به وحشت می انداخت . عالیه ! پس با من مهربان و وفادار باش . عمر گل کوتاه است

نیما

 

 

شب ۲ خرداد ۱۳۰۵ -نامه ی چهاردهم

عالیه

به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبا چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید

روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟

جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « آیدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است

چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرینمقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر …

به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم

پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت

نیما

 

 

۱۷ دی ۱۳۰۵-نامه ی پانزدهم

عالیه ی عزیزم

نزدیک نیمه شب است . نمی توانم بخوابم . واقعه ی اخیر در زندگانی نویسنده بیشتر اهمیت دارد . دیشب خواستم از تو احوالپرسی کنم . مانع شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه کردم . چراغ را خاموش دیدم . ددین این منظره ، مرا غمگین کرد . ناچار از دیوار بالا آمدم . مدتی روی پشت بام نشستم ، ایراد نگیر ، محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد . اگر خطایی از من سر زد ، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است

این هم در نتیجه ی جنونی است که صدمات زندگی برایم فراهم کرده است . خودت می دانی . طبیعتا تا دو جنس به هم جوش بخورند با هم کشمکش دارند

ولی این دفعه دعوا بی موضوع بود . هوا سرد شده ، سرما خوردی

ناخوش شدی . این خطای طبیعت است . بلکه خطای خود توست . چرا به حمام رفتی .

بالعکس به من تهمت زدند . می دانم اوضاع به کلی در این روزها به همین چیزها دلالت داشت . تو به من تهمت می زنی که با دخترها رفیق هستم ، آن ها تهمت می زنند از شر زبان من ناخوش شده ای . متشکرم . مفارقت شیرین است . از دشمنی کم می کند و به دوستی می افزاید . قلب نارضا را هم تسلی می دهد اما …

به جنگل های « نی تل »‌ قسم من فقط یک نفر را دوست دارم و متارکه ی اخیر موضوعی نداشت ، مثل این بود که عمدا با فحش اسبابی فراهم آورند که من از آن جا دور باشم

از این ها گذشته خیبی اسباب نگرانی است . مخصوصا وقتی که می شنوم کمرت را سوزانیده اند . قلبم را سوزانیده اند

پس نگذار در این تنهایی کسی که هیچ کس را ندارد و امدیش رو به انقطاع است گریه کند و در این گریه به خواب برود

نیما

 

 

۱۹ مهر ۱۳۰۶-نامه ی شانزدهم

عزیزم!

امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد

شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد

من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که …

اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت

این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد

کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست

نیما

 

 

 

نامه ی هفدهم

عالیه ی عزیزم

چیزهایی که زبانی برای مردم گفه می شود وقتی که مؤثر واقع نشد باید آن را نوشت ، ممکن است در صورت ثانی اثر کند

به این جهت می نویسم . تو وقت داری که فکر کنی و آن وقت یقین خواهی کرد چیزی را که می نویسم در موقع نوشتن آن فکر کرده ام

در کوهپایه ، جایی که قدم به قدمش را با من تماشا کرده ای ، اواخر پاییز کبک هایی پیدا می شوند که می خواهند شکارچی را گول بزنند : سرشان را زیر برف می برند دمشان را به هوا . چون خودشان شکارچی را نمی بینند خیال می کنند شکارچی هم آن ها را نمی بیند .

دیشب وقتی که از اتاق بیرون آمدم و چشمم به ماه افتاد ، افسرده شدم . گفتم عالیه بی شباهت به این کبک هانیست و همین حالت که عبارت از خود را علنا مخفی فرض کردن باشد در روح انسانی وجود دارد . وقتی که کسی را نمی شناسند خیال می کنند کسی هم آن ها را نشناخته است

ولی نبض تو در دست من است . تو بی جهت به من می گویی بوالهوس . کدام بوالهوس عطر صبح و اتوی پیراهنش را فراموش کرده است . صبح از در خانه بیرون نمی روند مگر با بزک کامل . این اشخاص تمام پولشان را برای ظاهرشان خرج می کنند و تمام باطنشان را به یک پول می فروشند . نه عقیده ی ثابت دارند نه استقامت

شاید تحریر زیاد ، اعمال شاقه ی فکری ، ناجور بودن با مردم ، خدمت بدون مزد به ملت ، گمنامی و فقر من دلیل بوالهوسی من باشد

درست است من یک وقت جور دیگر بوده ام ، ولی حالیه خیلی لجوج هستم و زیاده از حد بد بین . چیز هایی را که خیلی قبل از این روزگارها نوشته ام و برای تو خوانده ام برای این بوده است که وجود محبوب تو را بیش تر به خودم نزدیک کنم . تو مقصود مرا نمی دانی . اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم به تو می گفتم هر پرنده کجا آشیان دارد ! حال از تو شکوه نمی کنم . از تصادف ! … جهت این است که در ابتدای مواصلت خیلی لاابالی و بی قید شده بودم . پس تو این قدر بی قید نباش . روی این امواج ، زندگانی به پل کوتاه و تنگی شباهت دارد . کمی بی قید برای لغزیدن و تسلیم شدن به امواج غضبناک کافی است . این امواچ ، حوادث است . انسان با قابلیت و تدابیر شخصی ممکن است آن ها را پس و پیش کند ، ولی نمی توان آن ها را کوچک شمرد . به تو یک فکر خوب بدهم . چون نوشته می شود شاید اثر کند : سعی داشته باش در قلب کسی که با او زندگی می کنی یادگارهایی بگذاری که در ایام پیری ، موقعی که خواهی نخواهی شکسته و ناتوان می شوی ، آن یادگارها مانع از این باشند که آن آدم از تو دور بشود  . ظاهر آرایی برای خود مقامی دارد ولی همین که از بین رفت به آن حباب های خالی شباهت خواهد داشت که از سقوط قطرات باران روی آب تولید شده و انعکاسات رنگارنگی درسطح آن تصور یافته باشد . چون باطن ندارند ، بر می خیزند . روی کار آمده ، دورانی دارند پس از آن مثل خیال های گریزان ، مثل درآمدهای اول تو ، زود از بین می روند .

عالیه ی عزیزم ! محبت های ظاهری فناپذیر هستند ، ولی همین که باطن و حقیقتی داشت برای همیشه حکم فرمای قلب انسان واقع می شوند . برای این که در موقع زوال صورت باطن، نایب مناب صورت خواهد شد

اگر در من فکر و احساسات خوب سراغ داری عالیه ! به توقعات من اهمیت بده

من از تو یک چیز می خواهم : « با من یک جور باشی » در اتاق تنها . سرت را به دو دست گرفته فکر کن

نیما

 

 

#شهرام_گراوندی

اهواز. شهریور ۱۳۹۹

منابع:

– تاریخ تحلیلی شعر نو جلد اول، شمس لنگرودی، ص ۹۵.

– از نیما تا روزگار ما، یحیی آرین پور، ص ۶۱۸.

– یادمان نیما یوشیج، زیر نظر محمد رضا لاهوتی، ص. ۲۸.

– گفت و شنود درباره ی شعر امروز، مجله ی بازار ( ویژه ی هنر و ادبیات )، شماره ی ۹۹۸.

– اطلاعات ( هفته نامه ی هنر )، ۱۲ اسفند ۱۳۵۵.

– حرف های همسایه، شهریور ۱۳۵۱.

– یادداشت ها و مجموعه ی اندیشه، ص ۴۳.

– سخنرانی احمد شاملو در دانشکده ی ادبیات تبریز.

– مجله ی امید فردا، ۱۵ مرداد ۱۳۵۸.

– اطلاعات، ۱۶ دی ۱۳۵۵.

– شعر چیست؟، کیهان، ۷ شهریور ۱۳۵۷.

– مجموعه کامل نامه های نیما یوشیج. سیروس طاهباز. نشر علم. ۱۳۷۶.

 

  • نویسنده : *شهرام گراوندی