مجموعه داستان «خواب مقدر» به قلم زنده یاد همایون نورعلی پور (احتجاب) به همت انتشارات اری ترین منتشر شد. این مجموعه داستان ۱۶ داستان کوتاه دارد. کتابی که متاسفانه عمر نویسنده اش به انتشار آن کفاف نداد و پیش از آنکه حاصل کارش را ببیند، از دنیا رفت. قلم روان و پخته نورعلی پور در […]
مجموعه داستان «خواب مقدر» به قلم زنده یاد همایون نورعلی پور (احتجاب) به همت انتشارات اری ترین منتشر شد. این مجموعه داستان ۱۶ داستان کوتاه دارد. کتابی که متاسفانه عمر نویسنده اش به انتشار آن کفاف نداد و پیش از آنکه حاصل کارش را ببیند، از دنیا رفت.
قلم روان و پخته نورعلی پور در این مجموعه با ادراک او از داستان نویسی پیوند دارد. زوایای روح و آناتومی شخصیت و حادثه را می شناسد و در روایت و توصیف زمانی و صحنه داستان دچار از هم گسیختگی و سردرگمی نمی شود. داستان های مجموعه اغلب نرم و روان شروع می شوند و مثل زمزمه جویبار ادامه می یابند.
ضرباهنگ داستان ها ملایم و نرم در کالبد زمان پیش می رود. زمان کند و تنبل است و نثر به سبب نوع توصیف ها از فضای داستان و تصویر پردازی هایی که می شود، گاهی به شعر سپید نزدیک می شود.
«هوا پر از زوزه سگ هاست. در تاریکنای شبی سرد است این جا و آتشی را می نگرم که فسرده. هیمه بر آتش نهید، دیده فرو نیارید.» (سایه کفتار)
شخصیت ها در اغلب داستان های مجموعه، آدم های وامانده و دردکشیده ای هستند؛ شبیه سایه هایی که در جهان داستان فراموش شده اند. پویایی و بالندگی ندارند. شخصیت های ایستا و گاه واپسگرایی که در کوران شرایط دشوار زندگی در حال اضمحلال و خرد شدنند. آنها همان آدم های اطراف خودمان هستند که پر از اندوهند. با این حال داستان ها شخصیت محور نیستند و حادثه و سرنوشت هولناک است که شخصیت ها را پیش می برد.
در سراسر داستان، اندوهی جانفرسا و پردرد روح راوی را می گدازد و گویش شخصیت ها نشانی از استیصال و مرگ دارد. پنداری راوی همچون آینه ای درون خود را منعکس می کند. در این داستان زاویه دید بین اول شخص و دانای کل شناور است. گاه زبان روایت محاوره ای می شود و راوی خودش را مخاطب قرار می دهد و گاهی با مخاطب ناشناسی واگویه می کند.
روایت نورعلی پور، خواننده را به هزارتوی ذهن نویسنده سوق می دهد، می کشاندش به پستوی احساسات و تجربه سرکوب شدن روح شخصیت ها.
راوی برای بیان ترس و هولناکی شرایط خود چند بار از عبارت مار سیاه استفاده می کند. مار سیاهی که چنبره زده است و فشه می کند. مار سیاهی که خوف آور است. گویی بارها در خواب و بیداری مار سیاه را دیده است و تصویرش را در جغرافیای ذهنش مجسم کرده است. رائوی ای که با ترس زندگی کرده است.
شخصیت ها با سرنوشت محتوم خود گرفتارند. آدم هایی درگیر با زجر روان که با خون و سیاهی و ترس درآمیخته اند و خواب، کابوسی از بیداری آ نها است:
«دلش می خواهد بخوابد. خوابی ابدی، خوابی که هیچ بیداری ای پشتش نباشد. نگاه از سایه های سرد لرزان می گیرد و از پنجره که آن هم سایه خاکستری و لرزان است و باز می رسد به چشم های یخی و منجمد نگاه می کند. حالا آن دو تیله شیشه ای زرد و سرخ به نظرش براق تر هستند. مثل دو چراغ یخ زده… احساس می کند هرچه می گذرد مدام دارد از خودش دورتر می شود که همیشه انتظار داشت… انتظار مبهمی که کسی می آید…»
- نویسنده : حسین بذرافکن


















Saturday, 2 May , 2026