مهم‌تر از همه، اصلاح‌طلبی به جای آن‌که یک پروژه‌ی بلندمدت اصلاح ساختار قدرت باشد، به ابزاری برای ماندن در قدرت در قامت اپوزیسیون درون‌ساختار تبدیل شد. این تناقض ذاتی، همان‌جا پروژه را از درون تهی کرد.

در خرداد ۱۳۷۶، بسیاری از ما با شور و امید به پای صندوق‌های رأی رفتیم. امید به تحول و یافتن فضای باز فرهنگی و سیاسی. کتاب ها و مجلات بدون سانسور چاپ شود و بتوان در صدا و سیما و روزنامه ها از آرزوها و آمال جوانان گفت و نسل های اول و دوم انقلاب را تشویق کرد که جای خود را به فارغ التحصیلان جوان دانشگاه ها بدهند. محمد خاتمی با شعار “توسعه سیاسی”، “گفت‌وگوی تمدن‌ها”، و “جامعه مدنی”، نماد نسلی شد که به اصلاح از درون باور داشت. من هم یکی از همان رای‌دهندگان بودم و سالهاست به وابستگی و تعلق به این جریان نامیده می شوم. اگر چه هرگز خود را متصف و متصل به جریان اسمی و ظاهری اصلاحات ندانستم و نمی دانم؛ و شعار شخصی ام ” باور به اصلاحات درونی نظام، ولو توسط اصولگرایان ؛ و دوم، اعتقاد به اصلاحات به منزله ی نبض حیاتی و خودپالایشی سیستم حکمرانی کشور است”؛ اما امروز در این تاریخ بخصوص ( ۲ خرداد ۱۴۰۴)، پس از گذشت نزدیک به سه دهه، ناچارم بپذیرم که در آن انتخاب، اشتباه کرده‌ام. این پشیمانی اگر چه شخصی نیست؛ اما بازنگری در تجربه‌ای جمعی است که باید با صداقت و شجاعت درباره آن سخن گفت. یک وانموده است که آدمی را بعد از گذر از پنجاه سالگی به محاکات شخصی و درنگ دعوت می کند. آیا درست می اندیشیدم؟! آیا حاضرم اشتباهم را بپذیرم؟!


ریاست‌جمهوری در ساختار جمهوری اسلامی، ابزار کافی برای اصلاح ساختاری ندارد. نهادهای بالادستی کاملن مستقل از رئیس‌جمهور عمل می‌کنند. قوه قضاییه و مجلس، عملن نه تنها همسو با نهاد ریاست جمهوری نیستند که در لیگ دیگری بازی می کنند. خاتمی از ابتدا می‌دانست که خطوط قرمزی هست که نباید از آن‌ها عبور کند، و همین باعث شد عملن در حیطه‌های حساس ناتوان بماند. خاتمی این نکته را می دانست و به ما نگفت؛ اگر چه جاهایی هم اشاره کرد که هر ۹ روز یک بحران برایش درست می کنند! ولی درک و پذیرش و معرفی واقعیت، فراتر و اخلاقی تر از نگفتن است!
خاتمی به همین دلیل که می دانست، نباید ما را فریب می داد و نباید با شعارهای شبه گلاسنوستی و مدینه ی فاضله ی پروستریکایی، نه تنها نسل ما که دو سه نسل بعد را هم تباه می کرد؛ و باید اجازه می داد تن به واقعیات فضای سیاسی کشور بدهیم و در رویا و پندارهای غیرممکن دست و پا نزنیم!
جریان‌های تندرو در ساختار رسمی و نهادهای نظامی-امنیتی، نه‌تنها با اصلاحات همراهی نکردند، بلکه فعالانه علیه آن عمل کردند. توقیف مطبوعات، سرکوب دانشجویان در کوی دانشگاه (۱۸ تیر)، قتل‌های زنجیره‌ای، و مهندسی انتخابات مجلس هفتم نمونه‌هایی روشن از تقابل ساختار با دولت خاتمی بودند.
جریان اصلاحات هیچ‌گاه دارای یک نقشه راه منسجم، راهبرد واحد، یا اجماع درونی نبود. از رادیکال‌های تحکیم وحدت تا محافظه‌کاران مشارکتی، درون این جریان دچار تفرقه استراتژیک بودند و خاتمی نتوانست نقش رهبر واحد و قاطع را ایفا کند.
بزرگ‌ترین ضعف خاتمی شاید باور او به این بود که می‌توان بدون درگیری با خطوط قرمز، اصلاح ساختار را ممکن کرد. او نه حاضر بود ریسک کند، نه از مشروعیت مردمی برای چالش با قدرت استفاده کرد. این “مصلحت‌اندیشی دائمی” در نهایت اصلاحات را بی‌دندان و بی‌رمق کرد.
جنبش اصلاحات در ایران، علی‌رغم وعده‌های اولیه‌اش، نتوانست از سطح شعار عبور کند. در عمل، اصلاح‌طلبان درگیر بازی‌های درون‌ساختاری شدند، بدون آن‌که توان یا اراده ی عبور از خطوط قرمز واقعی را داشته باشند. آن‌ها نه برنامه منسجمی برای توسعه داشتند و نه جسارت ایستادگی در برابر ساختارهای مقاومت‌کننده به تغییر. نتیجه، نه تنها تحقق نیافتن وعده‌ها بود، بلکه سرخوردگی اجتماعی، ضعف سرمایه اجتماعی، و بی‌اعتمادی عمومی به فرآیند انتخابات و سیاست شد.

مهم‌تر از همه، اصلاح‌طلبی به جای آن‌که یک پروژه‌ی بلندمدت اصلاح ساختار قدرت باشد، به ابزاری برای ماندن در قدرت در قامت اپوزیسیون درون‌ساختار تبدیل شد. این تناقض ذاتی، همان‌جا پروژه را از درون تهی کرد.
در مقابل آن فضای شورآلود دوم خرداد، علی‌اکبر ناطق نوری قرار داشت. شخصیتی که آن سال‌ها از سوی رسانه‌ها و جریان اصلاح‌طلب با برچسب‌هایی چون “نماد اقتدارگرایی” کنار زده شد. اما حالا که با فاصله به ماجرا نگاه می‌کنم، می‌بینم ناطق نوری نه تنها نماد اقتدار نبود، بلکه می‌توانست نماد عقلانیت و اعتدال باشد.
او سابقه طولانی در عرصه مدیریت اجرایی داشت. از وزارت کشور تا ریاست مجلس. در دوره‌هایی حساس از تاریخ جمهوری اسلامی، او نقشی باثبات ایفا کرد. ناطق نه به تندروی مشهور بود و نه به ماجراجویی سیاسی. او از جمله معدود چهره‌هایی بود که توانست هم در میان روحانیت جایگاه قابل قبولی داشته باشد و هم در بدنه اجرایی کشور. نگاه او به سیاست، مبتنی بر نظم، انسجام، و پیش‌بینی‌پذیری بود.
در مقایسه با رویکرد پوپولیستی خاتمی که بر بسیج احساسات عمومی استوار بود، ناطق نوری نماد عقل‌گرایی عمل‌گرا بود. او اهل شعارهای بزرگ و بی‌پشتوانه نبود، اما می‌توانست کشور را از نوسانات بی‌ثبات‌کننده‌ای که بعدها دامن‌گیر دولت‌های اصلاح‌طلب شد، حفظ کند.
اصلاح‌طلبی در دوم خرداد، بیش از آن‌که یک پروژه سیاسی دقیق باشد، تبلور رمانتیسم سیاسی بود. امیدی شاعرانه به تغییر از درون بدون محاسبه دقیق موانع و قدرت‌ها. اما سیاست، عرصه ی واقعیت است، نه خیال‌پردازی. امروز، به جای شورِ خامِ آن روزها، بیش از هر چیز به عقلانیت، تجربه، و ثبات نیاز داریم.
انتخاب ناطق نوری در سال ۷۶، شاید در کوتاه‌مدت برای جامعه هیجان‌انگیز نبود، اما می‌توانست کشور را در مسیر توسعه‌ی منطقی‌تری قرار دهد. ناطق نماد مدیریتی بود که کشور را نه با وعده، که با واقعیت اداره می‌کرد.
اعتراف به اشتباه، دشوار است. اما پافشاری بر یک انتخاب غلط، دشوارتر و پرهزینه‌تر. امروز می‌دانم که اگر به گذشته برگردم، انتخابم متفاوت خواهد بود. به جای پیروی از موج‌های احساسی و شعارهای اصلاح‌طلبانه، به سیاستمداری رأی می‌دادم که پایه تصمیم‌هایش عقلانیت بود، نه محبوبیت. آن سیاستمدار، برای من، علی‌اکبر ناطق نوری بود.

  • نویسنده : *شهرام گراوندی