«و عاقبت شتر سرگردان عقوبت دهر که همیشه شنل سیاه برتن و ساطور جان ستان در دست، بر در خانه ما نشسته و مدام می گوید: بیا… بیا!»۱ سال ۷۶ بود که برای اولین بار او را دیدم، در جمع کوچک داستان خوانی. سپس شکل گیری انجمن قصه در سال بعد. درست ۲۶ سال از […]
«و عاقبت شتر سرگردان عقوبت دهر که همیشه شنل سیاه برتن و ساطور جان ستان در دست، بر در خانه ما نشسته و مدام می گوید: بیا… بیا!»۱ سال ۷۶ بود که برای اولین بار او را دیدم، در جمع کوچک داستان خوانی. سپس شکل گیری انجمن قصه در سال بعد. درست ۲۶ سال از آن روزها گذشته. روزهایی خوب و بد. روزهایی سخت و چه هولناک گذشت آن روزها. میانسال بودیم با موهایی سیاه، شاید هم جوگندمی! آرزوها در سر داشتیم. می خواستیم پرواز کنیم. داستان می نوشتیم. نوشته بودیم. دنبال جایی می گشتیم برای چاپ. داستانی فرستاده بود برای «ادبیات داستانی» با امضای «احتجاب». سر کار خانم… سردبیر نشریه، برایش نوشته بود ما احتجاب را نمی شناسیم. اگر می خواهی داستانت چاپ شود، اسم و فامیل خودت را بنویس. دیگر نفهمیدم چه شد.

چه کار باید می کرد. دلداده گلشیری بود و شیفته هدایت. آثار دیگران را هم می خواند. خوانده بود؛ ولی برای او، گلشیری و هدایت چیز دیگری بودند. می نوشت و روی هم تلنبار می کرد تا شاید روزی، دری به تخته ای بخورد که نمی خورد! یادم هست یک بار، یک روز، همان وقت ها رفته بودم در خانه اش توی خیابان انقلاب دزفول. چه می نویسم، خانه اش! خانه ای که نداشت. تمام عمر، مستاجر بود. تا همین آخرین خانه اجاره ای. هفته گذشته، نیمه های شب، وقتی که زن و بچه خوابیده بودند، رفته بود حمام… مدتی گذشت و بیرون نیامد… خلاصه، دختر کوچکش در را باز کرد. همان دختری که وقتی دیده بودمش، موهایی بلند و شبق رنگ داشت. چه دختر نازی بود. حالا باید برای خودش خانمی شده باشد… و دید آنچه را که نباید… جسم بیجان پدر را. امروز که دخترک را دیدم، رنگ به چهره نداشت. دو نفر از دوستانش، زیر بغل او را گرفته بودند و می آوردندش پای مزار. اوضاع پسرش آرش هم بهتر نبود. دیگر آن آرش چند روز پیش نبود. نمی توانم درباره شریک زندگی اش بنویسم. چه بنویسم؟ چگونه بنویسم؟ که خون می گریست! همایون نورعلی پور سال ها داستان نوشته و داستان خوانده بود؛ اما چند ماه پیش بود که بالاخره تصمیم گرفت اولین مجموعه داستان خود را منتشر کند. کتابی با عنوان «شب مقدر». با ناشر اندیمشکی تماس گرفت و توافق کردند و ناشر هم انصافا برایش سنگ تمام گذاشت. کارها یکی یکی انجام شد و کتاب رفت برای دریافت مجوز. مجوز صادر شد؛ البته با دو مورد اصلاحیه. گفته بودند فلن صفت را بعد از اسم «روزگار» باید حذف کنی؛ یا لابد دست کم عوضش کنی. شاکی بود که مگر میشود این روزگار را به صفت دیگری متصف کرد! مگر می شود جور دیگری هم صداش زد. ناشر برایش طرح جلد هم زده بود. چه شوقی و ذوقی داشت همایون. دیروز ناشر گفت دو هفته پیش آمد دفتر و درباره کتاب حرف زدیم. گفت همه کارها داشت خوب پیش می رفت و هر دو منتظر روز موعود و انتشار کتاب بودیم. گفت آقای نورعلی پور از طرح جلد کتاب هم راضی بود و رفته بود پول تهیه کند… ولی چه رفتنی…؟! ناشر گفت منتظرش بودم تا اینکه حسین خبرش را آورد! و عاقبت، لوک سرگردان سرمست، کف بر لفچه، پر از رنج، با شنل سیاه رنگش… در نیمه های یک شب تیره اردیبهشتی، در یک حمام نمور برای همیشه از دنیا رفت. در همان شبی که در آخرین یادداشت خود نوشته بود: «هستی ورطه ای سخت عجبناک و سخت تر دهشتناک بود و ای کاش اصلا هست نمی بود. هیچ کس اما مقصر نیست و من از همه می گذرم جز از خودم و خودم را نمی بخشم…»۲
۱- تکه ای از آخرین یادداشت زنده یاد همایون نورعلی پور
۲- همان
- نویسنده : حسن فریدی


















Saturday, 2 May , 2026