در ادبیات معاصر ایران، دو “خلیلی” اند که هر دو شاعر و نویسنده هستند، به نام های عظیم و محمد؛ که با هم به شهرت رسیدند و نامشان در نشریات ادبی معمولن کنار هم به چشم می خورد! از عجایب است که هر دو در نشریات یا جُنگ هایی مانند شورای نویسندگان و هنرمندان ایران، حتا در خصوص سوژه هایی نظیر جنگ _ که در این نوشته به آن خواهم پرداخت _شعرهایی با با مضمون هایی مشابه نوشته اند!
بعدها هم این دو در میانه های دهه ی ۶۰، در کنار فرامرز سلیمانی جریان موج سوم را راه انداختند که شعبه ای از شعر نو ایرانی است. شعبه ای مانند ناب یا حجم و یا شعر دیگر.
عظیم خلیلی متولد ۱۳۲۰ آبادان بود که در ۱۸ مهرماه ۱۳۹۰ در کرج درگذشت و محمد خلیلی متولد ۱۳۱۶ همدان بود که چند روز پیش در ۵ مهرماه ۱۴۰۵ در آلمان جهان فانی را ترک کرد. یعنی باز هم هر دو در مهرماه رهسپار وادی دیگر شدند؛ اگر چه با فاصله ای ۱۵ ساله!
محمد خلیلی پیش از انقلاب تنها یک کتاب منتشر کرد با عنوان ارغوانی “انتشارات نیل _ سال ۵۳” که به دلیل نداشتن مجوز چاپ، به سه سال زندان محکوم شد؛ وتا سال ۵۵ مهمان اوین بود. باقی کتاب های محمد خلیلی (بالغ بر ۳۰ عنوان )، همه پس از انقلاب منتشر شده است. آخرین کتاب های منتشر شده از او، گل سرخی بر گیسو، ۱۳۹۱ انتشارات جان شیفته؛ افروزه ها، ۱۳۹۸، ماه و بلدرچین ها، ۱۳۹۸، پری خاله و لنین، میرزا ابراهیموف، ۱۳۹۸ هر سه در انتشارات گل آذین ؛ یا دو اثر فاخر او، افسانههای آذربایجان (ده جلدی)، ۱۳۷۲ در انتشارات مینا؛ و همیان ستارگان (آنتولوژی هفتاد سال داستان کوتاه در ایران) ؛ برای خوانندگان فارسی آثاری هستند فراموش نشدنی و ماندگار.
شعر جنگ، مقوله ای است که آن چنان که باید و شاید __ و حتا در قیاس با سینمای جنگ یا داستان جنگ __ به آن پرداخته نشده. بسیاری از شاعران نوپرداز به جنگ نیز در کنار دیگر مضامین سیاسی اجتماعی ووو پرداخته اند. ولی چه بسا یکی از دلایل کمتر توجه نشان دادن به شعر نوین جنگ، قبضه کردن سوژه ی جنگ توسط شاعران کهن الگو بوده. بعبارتی دیگر، شاعرانی که در قالب های کلاسیک شعر می سرودند، در یک تقابل نانوشته و نامکتوب و نیز ناموجود! ، بیشتر از شاعران نیمایی و نوپرداز، خود را به حلقه ی قدرت و مراکز دولتی و عقیدتی و سیاسی حاکم نزدیک می کردند و نزدیک می دانستند و از سوی قدرت حاکمه نیز، این رویکرد مورد تایید و پذیرش واقع شده بود؛ و شعر جنگ تحت پوشش شعر دفاع مقدس بیشتر در ید قدرتمند شاعران کهن الگوسرا بود و هست!
از نشانه های بارز این قرارداد ناموجود، حضور شاعران نیمایی در نشریات و مجلات مستقل مثل آدینه و سخن و تکاپو و گردون و … ؛ و حضور شاعران کهن الگو، در نشریات و مجلاتی نظیر سروش، مهر، ادبیات داستانی وغیره و غیره و حضور بدون مانع در صدا و سیماست.
و دقیقن از همین نقطه است که شعر جنگ، با وجود علاقه ی شاعران نوپرداز نیمایی به پرداختن به آن و خود را متاثر از جنگ و آثار جنگ _ مثل هر شهروند ایرانی دیگر در سالهای جنگ تحمیلی _ آن چنان که باید و شاید در این طیف، دست کم بازنشر و توسعه نیافت، ولی در طیف مقابل، به شکلی عجیب مصادره و محدود هم شد! یعنی گویا جنگ سوژه ای است که فقط باید شاعران کهن الگو به آن بپردازند و این سوژه جزو مایملک فکری عقیدتی آنهاست!
اما در کمال تعجب، نخستین شعرهای جنگ را همین طیف نوپرداز و نیمایی سروده اند! کما اینکه در شعبه ی دیگر جریان مدرن ادبیات معاصر ایران، یعنی ادبیات داستانی نیز، نخستین آثار فاخر مرتبط با جنگ را احمد محمود و قاضی ربیحاوی (هر دو خوزستانی) نوشته اند.
عظیم خلیلی اگر شعر “معبد من” : شقیقه ی آنان / رگباری کهن نواخته بود / تا گذشتن از خویشتن را بیاموزند. / هر اخگری / که از بلندی های جهان می افتد / اخگران دیگر / مرگ را در معبد من آسان می کنند … / (ویژه جنگ . شماره ۴٫ انتشارات آگاه. صفحه ۱۱۵٫ سال ۱۳۵۹) را در کنار دیگر نویسندگان و شاعران به طور عمده جنوبی مانند بتول عزیزپور ، نسیم خاکسار ، قاضی ربیحاوی ، قریدون فریاد ، محمد ایوبی و مسعود میناوی ؛ می نویسد، جنوبی و آبادانی است و به طور مستقیم درگیر جنگ و تبعات و عوارض آن و جنگ را از نزدیک لمس و مشاهده می کند؛ ولی شعرهای محمد خلیلی با وجود اصالتی همدانی، و حضور نداشتن در خوزستان؛ بسیار جنوبی تر به نظر می رسند!
شعرهای «اهواز»، «خونینشهر» و «پرندگان در آتش» ، سرشار از نشانه ها و نمادهای بومی این سه شهر خوزستان است.
محمد خلیلی در این سه شعر، “شاعرِ بدنِ شهر” است. او شهر را بهمثابه پیکر زنده و زخمی میسازد و می بیند؛ پیکری که هم قربانی است و هم مقاوم. این رویکرد او را در سنت شعر جنگ ایرانی (پس از ۱۳۵۹) قرار میدهد، جایی که شهر از پسزمینه خارج میشود و به سوژه ی حماسی ـ_تراژیک بدل میشود.
در شعر اهواز، ساختار و فرم بر پایه ی تکرارِ ساختاری («شهر بزرگ کار») بنا شده است؛ تکرارهایی که کارکرد مناجاتگونه و در عین حال تجسمِ مقاومت دارند. هر بند با اعلام هویت شهر آغاز میشود و سپس زخم یا مقاومت آن را آشکار میکند. این فرم نزدیک به مرثیه ی حماسی (Epic Elegy) است؛ جایی که سوگواری و ستایش همزمان حضور دارند.
اهواز در این شعر، بدنِ کارگر است. «کاکلش شکفته شعله ی پیکار»، «سین هی کارون که میچمد به خون»، «جسر معلق فولاد ـ دیهیم افتخار»؛ همه استعارههایی از جسموارگی شهر هستند. کارون اینجا رود نیست؛ رگِ خونآلود است. پل فولادی «دیهیم» میشود؛ تاجی که بر سر زخم نهادهاند! این تصویرسازی یادآور شعر ابژکتیو جنگ است (مشابه برخی آثار قیصر امینپور در دوره ی اول)، اما با غلظت بیشتری از رئالیسم جسمانی.
جمله ی کلیدی شعر اهواز این است: «با اینکه سینهاش همه مجروح / اما دشمن نمیتواند»، بیانگر دیالکتیک زخم و مقاومت است. شهر مجروح است، اما «نمیتواند» شکست بخورد. شاعر در این شعر دچار خوشبینی و ساده انگاری نشده، بلکه پی به هستیشناسی مقاومت برده است. مقاومت نه در فقدان زخم، که در ادامهیافتنِ زخمخورده معنا مییابد. اهواز در این شعر، شهرِ کار است که حتا در جنگ نیز هویت تولیدی خود را حفظ میکند («کارآوران آهن، بارآوران نفت»)؛ که به باور من عبارات و اصطلاحاتی به شدّت نو آور و شیک هستند.
در شعر خونین شهر ، ساختار و لحن از یک مرثیه ی شخصی آغاز و به شکل گرفتن یک سرود جمعی حرکت میکند. آغاز شعر با تصویر «پیکر» زخمی شهر است و پایان آن با «نعرههای سرخ دلیران» شکل می گیرد. این حرکت از سوژه ی مجروح به سوژه ی انقلابی، ساختار کلاسیک از ماتم تا خروش را بازتولید میکند.
«یوغ بزرگ اسارت» بر شانههای شهر که یادآور محاصره ی جانکاه و تلخ شهر است، «دستهای ملتهب» که زخم را تیمار میکنند، «طنین شروه ی مردان اسکله»، «پرنده ی دورآشیان سیمینبال» که دیگر فرود نمیآید؛ اینها ترکیبی از تصویرهای اساطیری _ محلی هستند. شروه (آواز محلی جنوب) و اسکله و نخل، شهر را در بافت بومی نگه میدارند و از تبدیلشدن آن به نماد انتزاعی جلوگیری میکنند. این تکنیک نزدیک به شعر بومی دفاع مقدس است.
پرسشهای مکرر («آیا طنین شروه… نخواهد ریخت؟»، «آژنگ هر غروب غمین را نخواهد زدود؟») کارکرد پرسش بلاغی تراژیک دارند. شاعر نمیپرسد تا پاسخ بشنود؛ میپرسد تا غیاب را سنگینتر کند. اما در پایان، وقتی به «نعرههای سرخ» از «دهانه ی شلیک» میجوشند و «از ستاره فراتر» میرسیم، خلیلی به متافیزیک مقاومت نزدیک میشود. خون و آتش ماده ی اولیه ی رستاخیزاند. شهر شهید «گیسو فشانده» و «بازو گشاده» است؛ تصویری زنانه که زاینده است و حماسی که بدن شهر را همزمان قربانی و جنگجو میسازد.
در شعر سوم، پرندگان در آتش که برای شهیدان جنگ بستان سروده شده، با فشردهترین و دراماتیکترین اثر میان سه شعر مواجهیم. ساختار آن شبیه لحظهنگاری یک حماسه است. برق، غرش، پرواز ، نوشیدن آتش ، اشک ، آزادی؛ با ریتم کوتاه و ناگهانی به خواننده شعر شلیک می شود و شعر را حیات می بخشد.
پرندگان در ادبیات فارسی اغلب نماد روح، آزادی یا پیامآورند. اینجا اما با عاشقان شاد طرفیم که آتش را «مینوشند». این تصویر، وارونهسازی کلاسیک است. پرنده نه تنها از آتش نمیگریزد، که آن را میبلعد. این تصویر به تصویر عرفانی شهادت نزدیک تر است (پرنده ی سیمرغگونه که در آتش حقیقت میسوزد)، اما در بستری کاملن زمینی و جنگی.: رودها در این شعر شاهد و شریک جنگاند. کرخه ابتدا خاموش است، سپس «زمزمه» و «ترانه» آغاز میکند. این جانبخشی به طبیعت (Pathetic Fallacy) در خدمت فلسفه ی جنگ قرار میگیرد: طبیعت نیز زخمی میشود، اما پس از پیروزی، دوباره به آواز درمیآید. وقتی به «یک تکه از تن تناور میهن آزاد گشت» می رسیم، شهر و سرزمین به یک بدن واحد تبدیل شده است.
خلیلی در شعر بستان، شهادت را بهمثابه ی نوشیدن آتش تعریف میکند. پرندگان «عاشق و شاد»اند؛ شادی در لحظه ی مرگ، مفهومی است که در ادبیات دفاع مقدس بارها تکرار شده (از جمله در آثار سیدحسن حسینی و سلمان هراتی). اما خلیلی آن را با رئالیسم خشن («بارش سرب مذاب خشم»، «پشتههای ساحل نیسان») ترکیب میکند تا از ایدئالسازی صرف فاصله بگیرد. هر سه شعر، آمیزهای از حماسه و مرثیه هستند، یعنی هم واجد ستایش رزمندگانند و هم سوگ ویرانی اند.
شعر یک:
پرندگان در آتش
“برای شهیدان جنگ «بستان“
برقی بلند از خم آفاق برجهید
وانگه طنّین غرش پیکان آذرخش
بر بهت رودخانه ی تاریک «کرخه» ریخت
یکباره فوج عاشق و شاد پرندگان
پرواز بیامان تهاجم را
شوریدند
آتش به قلب دشت مهآلود شعله زد
و آن عاشقان شاد
آتش را
نوشیدند
برقی بلند
در چشم ابر تیره رنگ اشک برگسست
تا بی نوا به روز و شبان بارید
بر پارههای پیکر انسان
آنجا
در غربت ملال
بر پشتههای ساحل «نیسان»
آنک میان بارش سرب مذاب خشم
_ در لحظه هزیمت دشمن _
“نیسان” به خون نشست
اما
یک تکه از تن تناور میهن
آزاد گشت
و ” کرخه” باز زمزمه آغازید
و ” کرخه” باز در شب سنگین
ترانه آغازید.
صفحه ۲۲۴ . جُنگ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران . دفتر ششم. بهار ۱۳۶۱
شعر دو:
خونین شهر
بر پیکرش جراحت صدها هزار زخم
بر شانههای او،
یوغ بزرگ اسارت؛
با دستهای ملتهباش اما،
زخم سپاه شهیدان را
در این غروب سوخته، تیمار میکند.
و در کنارۀ کارون
در پردههای خون،
میخواند:
ـ آیا طنین «شروه» ی مردان اسکله
در آفتاب بندرگاه،
در ظهر عرشههای عطشان
دیگر به سایهسار نخل، نخواهد ریخت؟
دیگر زلال خندۀ نوباوگان و دخترکان،
در موجکوب ساحل نزدیک
آژنگ هر غروب غمین را
از چهرههای خسته
نخواهد زدود؟
و هر پرندۀ دورآشیان سیمینبال
روی حریر سینۀ کارون،
چتر فرود،
نخواهد گشود؟
و میخواند،
میخواند
همچنان…
در کوچههای ساکت ویران.
شهر شهید،
شهر شهیدان
اینک،
گیسو فشانده بر وزش باد و آتش پیکار
بازو گشاده بر طپش خون و انفجار
جان سوخته به خرمن خاکستر.
اما، ستاد خلق
ـ دریای پرخروش ارتش مردم ـ
آنسوترک،
استاده چون حضور فلق،
در شرق؛
و نعرههای سرخ دلیران، تکاوران
ـ با عشقشان رهایی ایران ـ
جوشیده از دهانۀ شلیک،
ره برده از ستاره فراتر.
صفحه ۸۹ – ۹۰ . جُنگ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران . دفتر دوم . زمستان ۱۳۵۹
شعر سه:
اهواز
شهر بزرگ کار
در انحنای جبهه نزدیک
زیر هجوم تندر تخریب!
گسترده دامنهاش را به شعلهزار،
در لحظههای دوزخ خونین انفجار.
□
شهر بزرگ کار
در کوچههای خسته مغرب!
در «باغ شیخ» و «کمپلو» و «پاداد»
با جامهای سیاه
اینک،
آشفته از مراسم تدفین میآید،
آهسته در غروب خیابان میخواند،
مرثیه بلند شهادت را…
□
شهر بزرگ کار
در شرق مضطرب اما،
ـ آنسوی «خزعلیه» و «زیتون» ـ
رود بزرگ غرانیست
با موج پر تکاپوی انسان
که همچنان
پیوسته میخروشد و میجوشد.
پیوسته میخروشد و میخواند.
با اینکه سینهاش همه مجروح
میماند؛
آری
دشمن نمیتواند.
□
شهر بزرگ کار
بر کاکلش شکفته شعله پیکار
و بر فراز سینه «کارون»اش
که میچمد به خون،
جسر معلق فولاد
ـ دیهیم افتخار ـ
استاده پا به صخره ستونش،
مغرور و استوار.
□
شهر بزرگ کار
با عاشقان ماندگارش
ـ کارآوران آهن،
بارآوران نفت ـ
روی زمینه هنگامه های خون
زیر گلولهها
میتابد،
مثل شعاع منفجر آتش
مثل شهاب خشم.
□
شهر بزرگ کار
با عاشقان ماندگارش
پیوسته میخروشد و میخواند،
با اینکه سینهاش همه مجروح
اما،
دشمن نمیتواند.
صفحه ۷۳-۷۴ . جُنگ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران . دفتر چهارم. زمستان ۱۳۶۰
- نویسنده : *شهرام گراوندی


















Wednesday, 14 October , 2026